تبلیغات شما اینجا قیمت سرور پرینتر اچ پی راهنمای خرید ویدئو پروژکتور اچ پی سرور سرور اچ پی سوئیچ شبکه سیسکو سوئیچ سیسکو یو پی اس فاراتل دوربین مداربسته سامسونگ دوربین مداربسته هایک ویژن دوربین مداربسته داهوا قیمت موبایل قیمت انواع گوشی قیمت گوشی پایین ترین قیمت گوشی بهترین گوشی برای موزیک بهترین گوشی برای سلفی بهترین گوشی برای بازی راهنمای خرید تلویزیون راهنمای خرید موبایل راهنمای خرید گوشی قیمت انواع تبلت قیمت تبلت لپ تاپ قیمت قیمت لپ تاپ قیمت لپ تاپ ایسوس سری x قیمت لپ تاپ ایسوس سری N قیمت لپ تاپ ایسوس سری v قیمت لپ تاپ ایسوس سری U قیمت لپ تاپ ایسوس سری K555 تور آنتالیا چت باران ربات اینستاگرام دیجیتال مارکتینگ مرکز خیریه - صندوق خیریه طراحی سایت
بستن تبلیغات [X]
مجله dramatic70 - صفحه 106

نقد و بررسی خداوند الموت نویسنده پل آمیر. ترجمه ذبیح الله منصوری.

الموت منطقه ای واقع در جنوب غربی دریای مازندران بوده که منطقه ای کوهستانی بشمار می آید و در دنیای قدیم یکی از مراکز بزرگ داروسازی بشمار می رفت.

حسن صباح ( نقش اول کتاب خداوند الموت ) یکی ازرهبران فرقه اسماعیلیه بوده ، وی باعث شد تا مذهب اسماعیلیه بارور شود ، زندگی او دارای ابعاد مختلفی است و هرلحظۀ زندگیش تعریف خاص و مختص به خودش را داراست ، حسن صباح با ذکاوت و هوشمندی خارق العاده خاص خودش باعث سرنگونی بزرگترین امپراطوری وقت گردید .

حسن صباح یک آریایی نژاد محسوب میشد و در نزد پیروانش مقام حجت اعظم را دارا بود و اسم او را بدون علی ذکره السلام بر زبان نمی آوردند و همچنین او را خداوند الموت می نامیدند. حسن صباح یا خداوند الموت در واقع رهبر و امام فرقه باطنی شمرده می شد. فرقه باطنی فرقه ای از مذهب اسماعیلیه است که مثل تمام شیعیان ، علی بن ابیطالب را امام اول میدانست و فرزندان او را تا امام جعفر صادق امام می شمرد. ولی بعد از امام جعفر صادق عقیده داشت که پسرش اسماعیل امام است، نه پسر دیگرش امام موسی کاظم. دوران قدرت الموت از قیامت القیامه یعنی سال 1164 میلادی زمانیکه کیش باطنی آشکار خود را معرفی نمود و جنگ کرد، شروع شد، و هنگام حمله هلاکوخان خاتمه یافت، یعنی 95 سال دوران قدرت باطنی ها طول کشید.

کتاب خداوند الموت، توسط مترجم مشهور ایرانی ذبیح الله منصوری به زبان فارسی ترجمه شده است. ذبیح الله منصوری می نویسد: "برداشتی که در این کتاب از نهضت حسن صباح شده ، غیر از آن است که تا امروز در کتب دیگر راجع به فرقه اسماعیلیه نوشته اند و از آنچه نویسنده این کتاب میگوید چنین استنباط میشود که نهضت حسن صباح، فقط یک نهضت مذهبی نبوده و آن مرد می خواسته که ایران را از تحت سلطه خلفای عباسی یا کسانی که از سلاطین و امرای محلی ایران بودند اما از خلفای عباسی گوش شنوا داشتند، برهاند." نویسنده این کتاب پل آمیر در بخش پایانی می گوید: "با اینکه دوره قدرت الموت بیش از 95 سال طول نکشید زبان فارسی بوسیله باطنی ها خیلی توسعه یافت و زبان عربی را عقب زد و در ایرانیان حس مناعت ملی که قرن ها خوابیده بود بیدار گردید."

در واقع، همان طور که این کتاب اشاره می کند، هدف اصلی فرقه باطنی این بود تا به مردم ایران بیاموزند که ایرانی ها از خود فرهنگ غنی داشته اند و سالها قبل از اعراب دارای تمدن بوده اند، اما اعراب با زور بر آنان مسلط شدند و بسیاری از منابع غنی ایرانی یعنی کتابهای تاریخی ایرانیان را از بین بردند تا ایرانیان از هویت اصلی خود بی خبر باشند. اعراب توانستند فرهنگ خود را وارد فرهنگ ایرانیان کنند تا بتوانند بر آنها حکومت کنند. بزرگ فرقه باطنی حسن صباح بر این اعتقاد بود که باید ایرانی را از سلطه مادی و معنوی قوم عرب نجات داد و عظمت اقوام ایرانی را تجدید کرد. در این خصوص، او میگوید فقط تبلیغات باطنی ها سودی ندارد، بلکه برای رسیدن به

این آرمان باید متوسل به دو فاکتور اصلی دیگر یعنی "شمشیر و زر" شد.

نکته جالب توجه فرقه باطنی که تا حدودی شباهت نزدیک با گروه های تروریستی مانند القاعده دنیای امروز داشت آن است که جهت از بین بردن و یا کشتن مخالفان قدرتمند ، بعضی از بزرگان این فرقه مانند شیرزاد قهستانی، افراد خاصی را برای این منظور ماهها یا سالها طوری شستشوی مغزی می دادند که هر لحظه به دستور امام خود آماده به فداکاری می بودند. این افراد معروف بودند به فدائیان مطلق که از خود باطنی ها بوده و برای به قتل رساندن مخالفان خود چون ترکان خاتون همسر ملک شاه پادشاه سلجوقی وقت ایران ، تحت هر شرایطی و با افتخار دستورات را عملی می کردند حتی اگر در این راه خود کشته می شدند. امروز بسیاری از فدائیان مطلق غیر باطنی تحت رهبری گروهک ها یا سازمانهای تروریستی در عراق و افغانستان با بستن بمب به خود هم خود را می کشند و هم دیگران را. ولی فرق باطنی های فدائی با آنهایی که امروز بوسیله عمل انتحاری مردم را می کشند، در این است که باطنی های فدائی هرگز مردم بی گناه را به قتل نمی رساندند و طرف حسابشان صرفا مخالفان بانفوذ بود.

این کتاب به ما می گوید که تمرینات ورزشی و جسمانی مثل شمشیر زنی باطنی ها که هر روز صبح انجام می شد برای آنان مهمتر از نماز و روزه بود. زیرا که در یک مقطع زمانی باطنی ها دیگر مجبور نبودند که نماز خود را بطور مرتب بخوانند اما مجبور بودند که ورزش و تمرین بدنی خود را بطور مرتب انجام دهند.

هر چند که باطنی های دوره حسن صباح کاملا به مذهب و امام خود احترام می گذاشتند و خود را بدون چون و چرا فدای آن می کردند و از بالاترین نظم و قوانین برخوردار بودند و قدرت آنان تا جایی پیشرفت کرد که برای فرزندان و برادر ملک شاه به عنوان پادشاهان آینده ایران، تعیین تکلیف می نمودند و یکی را بعد از دیگری عزل و یا جانشین می کردند و در زمان خود از ثروتمندترین ها بشمار می رفتند و جهت پیشرفت و توسعه مذهبی مذهب خود هم از زر استفاده می کردند و هم از شمشیر و ... اما، به خاطر حسد و هوس بعضی ها نتوانستند دوام بیاورند و برای رسیدن به هوس و شهوت حاضر به تغییر و یا بدنام کردن مذهب خود نیز بر می آمدند.

سیاست های فرقه باطنی در این کتاب نشان می دهد که پشت سر مذهب اقتصاد و سیاست حرف اول را می زند و برای رسیدن به جایگاه های سیاسی بلند مرتبه از مذهب می توان به عنوان یک ابزار موثر استفاده کرد. از طرف حسن صباح به ترکان خاتون همسر پادشاه پیشنهاد داده شد که اگر خواهان قدرت سیاسی و اقتصادی میباشد، باید مذهب خود را تغییر دهد و یک باطنی شود تا به قدرت برسد و او این کار را کرد.

همچنین در این کتاب تاریخی خواننده متوجه خواهد شد که وقتی شخصی بر سر قدرت سیاسی مطلق قرار می گیرد، حاضر است همه چیز خود را فدا کند حتی اگر بداند که خود هم از بین خواهد رفت اما از قدرت سیاسی خود کناره گیری نخواهد کرد. همسر پادشاه وقت ایران، ترکان خاتون برای رسیدن به قدرت مطلق دست به هر کاری زد اما در نهایت با شکست مواجه گردید. قدرت مطلق آن قدر شیرین است که دارنده قدرت را بطور کلی کور می کند و قوه عقلانی او را از بین می برد. در دنیای امروز، دیدیم که چطور از صدام حسین خواستند که عراق را ترک کند اما او نپذیرفت و همچنان به صندلی قدرت چسپیده بود که در پایان به خاطر هوس رانی او در قدرت هزاران عراقی بیگناه کشته شدند تا اینکه صدام را از قدرت برکنار کردند.

باطنی ها می دانستند که برای توسعه فرقه خود زر و شمشیر همیشه کارساز نخواهد بود و در کنار آن بایستی شروع به نوشتن و پخش کتابهای تاریخی کنند تا به طور تدریجی ذهن مردم را آماده برای پذیرای کیش خود کنند.

آن چه که جالب به نظر می رسد، این است که حسن صباح از آن چنان قدرت کاریزماتیک برخوردار بود و در پیروان خود نفوذ داشت که نظم و ترتیبی بسیار قابل تحسین در بین فرقه باطنی به وجود آورده بود که در تاریخ ایران و شاید جهان بی نظیر می باشد. ولی به هرحال از طرف دیگر، نباید فراموش کرد که حفظ کردن قدرت مطلق وی نشان دهنده شرایط وی و محیط خاص آن زمان بود، یا به عبارت دیگر، قدرت مطلق زمانی به وجود می آید که مردم یک منطقه هم نادان و خرافاتی باشند و هم بدون مطالعه و بی سواد. مثلا، پیروان حسن صباح او را امام می دانستند و هر چه که او می گفت قبول می کردند حتی اگر به قیمت زندگی شان تمام می شد. اگر هم امروز به دنیای اطراف خود نگاه کنیم می فهمیم که آنجایی که قدرت مطلق وجود دارد، مردم بیشتر خرافاتی و افراطی مذهبی هستند و در جایی که قدرت مطلق وجود ندارد، قدرت تقسیم شده و متمرکز نمی باشد، زیرا مردم چنین جامعه ای به این ذهنیت رسیده اند که انسان هر چه که باشد هوس و کینه در ذات او وجود دارد و برای اینکه چنین آدم یا سیستمی را بهتر کنترل کرد باید قدرت را تقسیم نمود و قانون را به جای خرافات و سنت پیاده نمود.

در نهایت، فرقه باطنی به عنوان یک رژیم سنتی مذهبی سیاسی چون که از پایه و اساس استواری برخوردار نبود توسط هلاکو خان همراه با کتاب های تاریخی باطنی از بین رفت و علت آن بود که سازماندهی، نفوذ، و قدرتی که در زمان حسن صباح بود بعد از وی سست شد و تفرقه و جنگ و کوته نظری بین خود بزرگان باطنی شروع شد و آنان را یکی پس از دیگری از بین برد.

خلاصه ای از زندگینامه حسن صباح

حسن صباح در سال 420 هجری متولد گردید، علی پدروی ملبس به لباس زهد و تقوا ، پیرو کیش شیعه اثناعشری بوده است . پسرش حسن صباح را که دارای استعداد سرشار بود خدمت امام موفق نیشابوری که یکی ازعلمای سرآمد روزگارخویش بود به نیشابور برای کسب علم و دانش فرستاد وحسن دروس خویش را با شوق و اشتیاق خاص نزد امام موفق نیشابوری به سر رسانید ، در دوران مدرسه با نظام الملک و عمر خیام همدرس بوده و روابط خیلی صمیمی و دوستانه و نزدیکی باهم داشته اند ، ( دراین ایام این سه یار ورفیق دبستانی باهم عهد می بندد که هرگاه یکی از آنان درآینده به مقام و منصب عالی برسند دو رفیق دیگر خودرا نیز یاری و همکار نماید ) . از ایرانیانی بود که در دوره سلجوقی قیام کردند، مذهب وی و پیروانش شیعه اسماعیلیه نزاریه بود که شاخه‌ای از پیروان امامان است با این تفاوت که اینان به هفت امام اعتقاد داشتند و امامت را بعد از امام جعفر صادق حق فرزند وی اسماعیل دانسته و او را موعود (آخر الزمان) و امام آخر می‌دانستند. مرکز قدرت اینان در مصر بود که خلفای فاطمی مصر این مذهب را در این کشور رسمی اعلام کرده بودند.

حسن بن علی بن محمد بن جعفر بن حسین بن محمد صباح حِمَیری (حسن صباح که در تاریخ معروف به سیدنا نیز هست) همان طور که خود می‌گوید مذهب شیعه اثنی عشری داشت و اهل ری بود (نسبت آن‌ها در تاریخ نامه‌ها به اعقاب شاهان قدیم حمیری عربستان جنوبی رسیده‌است). در بعضی منابع از حسن صباح، عمر خیام و خواجه نظام‌الملک به عنوان سه یار دبستانی یاد شده‌است.

پس از تحصیل به مصر رفت و آن جا با خلیفه فاطمی، المستنصر بالله ملاقات کرد. فرقه ی او را نزاریه نیز می‌نامند زیرا او بر سر جانشینی المستنصر با امیر الجیوش مخالف بود. المستنصر دو پسر داشت به نام‌های نزار و مستعلی. او ابتدا پسر اولش نزار را جانشین خود کرد اما با مخالفت امیرالجیوش، مستعلی را به عنوان جانشین خود اعلام کرد.اختلافات آن‌ها هم از همین جا شروع شد. طبق اعتقاد اسماعیلیان نص اول قبول است و نص دوم باطل. سپس به ایران آمد و از آن جایی که کلامی آتشین و پرنفوذ داشت روز به روز بر طرفدارانش افزوده شد. بعد از یک دوره طولانی و تسلط بر منطقه الموت، قلعه‌های زیادی در سراسر ایران را تصرف کرد. مهم‌ترین این قلعه‌ها قلعه الموت در ۵۰۰ متری روستای گازرخان(قصرخان) در نزدیکی قزوین که مقر خود حسن صباح بود و دیگری قلعه قهستان (قلعه کوه قائن) در جنوب خراسان (خراسان جنوبی فعلی) که رهبری آن را حسین قاینی ، یار وفادار حسن صباح بر عهده داشته است. از دیگر قلعه‌ها می‌توان به قلعه لمبسر یا لمسر و قلعه دژ کوه یا شاه دژ در اصفهان اشاره کرد.

حسن صباح در پی بیماری کوتاهی، در ۲۶ ربیع‌الثانی ۵۱۸ قمری درگذشت. او را در نزدیکی قلعه الموت به خاک سپردند.

مقبره کیابزرگ امید نیز بعدا در کنار مقبره آن ساخته شد و دیگر رهبران نزاریه ایران نیز در آنجا دفن شدند، تا هنگامی که به دست مغولان ویران گشت، زیارتگاه اسماعیلیان نزاری بود.

دوره بعدا زتحصیل و جوانی

بعد ازختم تحصیل تصادف روزگار چینن می آید که خواجه نظام الملک به عالی ترین مقام در دربارملکشاه سلجوقی به عنوان وزیراعظم برگزیده می شود.حسن صباح نیز دوباره به ری بازگشته وزندگی خویش را کمافی السابق سپری می نماید عمر خیام کارهای طبابت وادبی وشاعری آغاز می نماید واز طرف خواجه نظام الملک برای عمر خیام از مالیه نیشابور ماهانه مبلغ ششصد دینار برای معاش وی مقررمیگردد ،خبرموفقیت خواجه نظام الملک ، چگونگی ملاقات خیام و مساعدت خواجه برای خیام همه به گوش حسن می رسد ، حسن صباح نیز با شیندن این خبر عازم اصفهان و بعداز سپری نمودن چند روز به حضور نظام الملک می رسد ، خواجه نظام الملک ، حسن صباح را به پادشاه سلجوقی ملکشاه معرفی و به صفت دستیار و مشاور خودش مقررمی نماید .

حسن در دربارملکشاه با خواجه نظام الملک

حسن صباح با استعداد و هوشمندی سرشاری که داشت به صفت دستیار ومشاور خاص وزیراعظم تقرر حاصل می نماید و پس از مدتی ازجمله ی یاران و دوستان نزدیک خواجه نظام الملک به شمار می رفت ، اما از آنجایی که روح بلندپرواز حسن هیچ گاه دریک نقطه محبوس نمی بود بلکه همواره به قله های بلند کامیابی سیر داشت ، این استعداد ورابط حسن با بعضی از سران دربار ، حسادت خواجه نظام الملک را درپی داشته و از این سبب بین این دو دوست و یار دبستانی خصومت ها و مخالفت های درونی کم کم شکل می گیرد تا آنکه سخن به اینجا میرسد ، زمانیکه ملکشا میخواهد حساب خرج ودخل سالانۀ ممکلت را ازنظام الملک جویا شود خواجه برای آماده ساختن این دفتر به مدت دوسال وقت مطالبه می کند اما حسن صباح برای ترتیب تمام دخل وخرج مملکت مدت چهل روز از حضورشاه مهلت می خواهد مشروط براینکه کاتبان ونویسند گان مالیاتی دربار دراجرای این ماموریت مطابق اراده وخواستش باوی همکاری نمایند .

حسن صباح برای آماده ساختن دفتر مالیات تمام توابعات مملکت بصورت متداوم شب وروز کار می کند وقرار وعده موعود دیوان شامل تمام دخل وخرج سایر ولایات خراسان را به صورت بسیار درست آماده وتنظیم می نماید ، خبر پیشرفت وتهیه ی راپورت مالیه ، دخل وخرج مملکت کامیابی حسن و شکست حریفش خواجه نظام الملک را توام باخود درپی داشت ، خواجه بخاطر بقا وحفظ قدرتش می بایست به هرنوعی ممکن باحسن صباح مبارزه ومانع اجرای این امر می شد ، تااینکه بالاخره توانست اوراق تهیه شده حسن صباح را که مدت چهل شبانه روز با زحمات زیادی ترتیب یافته بود توسط یکی از گماشته گان نزدیکش که موفق به فریب دادن غلام حسن صباح شده بود برهم زند ، سرانجام روز موعود فرامی رسد وتمام اراکین دربار برای شنیدن راپورتهای مالیه دولت سلجوقی درقصرملکشاه حضور به هم می رساند وسلطان ملکشاه ازحسن صباح می خواهد که راپورت یکی از ولایات را به وی گزارش دهد ، اما زمانی که حسن صباح برای ارائه ی پاسخ شاه دفتر را می گشاید می بیند که دفتر به هم خورده و همه زحمات که درمدت چهل شبانه روز متقبل شده بود مساوی به صفرگردیده است ، ازین جهت سراسیمه گردیده و هرچند کوشش می کند تا ازمیان اوراق گزارش یکی ازولایات را پیداکند موفق نمی شود ، دراین حال ملکشاه به صورت قهر آمیز از حسن می پرسد که تاخیر درپاسخ سوال چیست ؟ وحسن صباح درجواب میگوید که دفتر وی به هم خورده است اما دراین موقع خواجه نظام الملک که از ماجرا واقف بوده است ملکشاه را مخاطب قرارداده و می گوید برای اجرای ماموریتی که من دوسال مهلت خواستم این جاهل آنرا فقط درمدت چهل روز آماده کند نتیجه ی کاربیشترازاین نخواهد بود ، بالاخره حسن صباح با چنین سرنوشتی مجبورا راه فرار را درپیش و به همکاری یکی ازدوستان نزدیکش به طور مخفی ازاصفهان گریخته ومدتی را به وطن آبا واجدادش ری می رود و سپس به مصر میرود .

گرایش حسن به کیش اسماعیلیه و سفر به مصر

حسن صباح بعدازآنکه از دربار ملکشاه مجبور به فرار شد از سوی عبدالملک عطاش یک تن از داعیان فرقه اسماعیلیه به کیش اسماعیلیه دعوت وجهت آموزش عالی و دیدار با خلیفه ی فاطمی مصمم به سفرمصر می شود و بعد از رسیدن به مصر ازطرف خلیفه فاطمی المستنصر باالله مورد لطف استقبال قرارمی گیرد ، حسن صباح تقریبا مدت یک سال و پنج ماه را درمصر به سرمی برد وبعدازفراگیری آموزش دعوت اسماعیلی و دریافت لقب حجت ازسوی خلیفه فاطمی المستنصر باالله دوباره عازم وطنش می گردد .

مذهب باطنی

طرفداران حسن صباح به او اعتقاد بسیار داشتند و دستوراتش را کاملاً اجرا می‌نمودند. اما دشمنانشان آنها را ملحد می‌نامیدند (ملحد = کافر، این کلمه اسم مفعول کلمهٔ لحد است و علت این که مسلمانان اسماعیلیان را ملحد می خواندند این بود که گمان می‌بردند پذیرفتن عقاید اسماعیلیان مانند آن است که انسان خود را دفن کند و سنگ لحد را بروی خود بگذارد). تحقیق و پژوهش دربارهٔ این فرقه، مخصوصا باطنیان الموت کار دشواری است؛ زیرا باید مطالب را از بین صدها لعن و نفرین و تعریف و تمجید دریافت.

علت نامیده شدن آنها به باطنی سه مورد ذکر شده:

1- چون طرفداران حسن صباح دین خود را مخفی می‌کردند به باطنی معروف شدند.

2- آنها معتقد بودند که آنچه را که در دین‌شان به آن اعتقاد دارند از باطن قرآن و معانی درونی دین برداشت می‌کنند و بنابراین باطنی نامیده شدند.

3- هدف باطنی آنها بازگردانیدن ایران به شکوه و عظمت پیش از حمله اعراب بود.

هدف اصلی حسن صباح بازگردانیدن ایران به شکوه و عظمت پیش از حمله اعراب بود و از آنجایی که حسن صباح یک دین جدید را ترویج می‌کرد و با خلفای عباسی و حکام سلجوقی دشمن بود، بنابراین در ایران مخالفان بسیاری پیدا کرد و خلفای عباسی بر ضد او رسالاتی سرشار از دروغ منتشر می‌کردند و او را فردی خون‌خوار و ستمکار معرفی می‌نمودند. مخالفان حسن صباح منتشر می کردند که حسن صباح با حشیش هواداران خود را از حال طبیعی خارج کرده و به کارهایی مثل ترور وادار می‌کرده است.

حشاشین :

شیوه ی حسن صباح در از بین بردن مخالفان کشتن مستقیم افراد به همراه جانفشانی قاتل بود. ( مانند عملیات انتهاری ) مکتب صباح که به الموتیان نیز شناخته می‌شد، به نام حشیشی‌ها (حشاشین) معروف بود که ریشهٔ کلمهٔ Assassin در زبان انگلیسی نیز از همین مکتب است. آنها اولین افرادی بودند که هدف را برتر از وسیله می‌دانستند و به خود اجازه می‌دادند با تظاهر و تزویر، به سازمان دشمن نفوذ کنند. آن‌ها فقط مخالفان خود را که برای گسترش فرقه اسماعیلیه خطر ناک می‌دیدند می‌کشتند، هر چند مسائل ناشی از اشغال ایران و فساد روزافزون خلفای عباسی در رشد و گسترش این جنبش بی‌تاثیر نبود. فداییان باطنی، بسیاری از سران سلجوقی را کشتند و این کار را نیز در زمان جانشینان حسن صباح از جمله کیابزرگ امید ادامه دادند. نهضت آنان نزدیک به ۹۵ سال ادامه داشت تا اینکه هلاکوخان شعله ی این جنبش را خاموش کرد و آخرین رهبر آنان که رکن الدین خورشاه نام داشت را به قتل رسانید.

آن‌ها هیچ گاه از زهر و تیر استفاده نمی‌کردند و هیچ گاه از پشت به کسی خنجر نمی‌زدند اگر چه گاهی اوقات گرفتار مامورین می‌شدند یا کار آن‌ها با زهر و تیر راحت تر می‌شد. این فرقه در ده سطح طراحی شده بود و به افراد در سطوح پایین‌تر گفته می‌شد که قرآن علاوه بر معنای ظاهری معانی عمیق تر و نهفته‌ای نیز دارد. پیروان حسن صباح، حشاشین خوانده می‌شدند، زیرا در آن زمان حشیش به معنی دارو و حشاش به معنی دارو فروش و حشاشین جمع عربی حشاش می‌باشد. در آخرین سطح (امامت)، فرد همه چیز را حتی تجربه‌های شخصی خویش را تنها در صورتی می‌پذیرد که عقل بر آن حکم دهد. عقاید بدین حد سخت‌گیرانه تنها در عده‌ای از اندیشه‌های بودایی دیده می‌شود. حسن صباح عقیده داشت همه ی افراد توانایی رسیدن به بالاترین سطح را ندارند و بنابراین بیشتر افراد را در رده‌های پایین و برای اطاعت از اوامر خویش نگاه می‌داشت.

بسیاری از سازمان‌های زیرزمینی مانند روشن‌ضمیران و فراماسونری شیفته ی حسن صباح و سازماندهی او بوده‌اند.

افسانه‌ها در مورد حسن صباح

در مورد زندگی حسن صباح افسانه‌های زیادی وجود دارد. بعضی موارد نیز به اشتباه به او نسبت داده می‌شوند. مانند فرمان قیامه القیامه (یا قیام قیامت) که در زمان حسن (ملقب به علی ذکره السلام) داده شده بود و نباید او را با حسن صباح اشتباه گرفت، بلکه او جانشین محمد پسر کیا امید بود. در واقع شعار ابن صباح علیکم بالقلاع بود.

بعد از به قدرت رسیدن حسن صباح قلعه‌ای در قهستان تحت فرمانروایی شیرزاد قهستانی اداره می‌شد که هنرجوها با اختیار کامل وارد قلعه شده و بعد از ورود به قلعه اخته شده و مرتاض گونه تمرینات هنرهای رزمی و آدم کشی را فرامی‌گرفتند و با پاک کردن افکار اضافی جسم و روح خود را یکی کرده و دارای اراده ی آهنین شده و راهی مأموریت می‌شدند. ولی در اکتشافات باستان‌شناسی هم چنین مکانی یافت نشد. در مورد بهشت‌هایی که در پشت قلعه وجود داشته نیز در منبع خاص و معتبری اشاره نشده‌است.گفته می‌شود که زمانی که امیر ارسلان تاش پیک‌هایی فرستاد تا حسن صباح را تسلیم کند، وی به سه تن از فداییانش دستور داد تا یکی خود را زیر آب خفه کند و دیگری کاردی بر قلب خود بزند و دیگری نیز خود را از بالای قلعه به پایین پرت کند که این مورد باعث عقب نشینی نیروهای سلطان شده بود.

تسخیر الموت وتشکیل سازمان فدائیان

بعدازآنکه حسن صباح دوباره به سرزمین ایران می رسد ، برای رسیدن به اهداف ومبارزه برای آزادی میهن واعاده حقوق هم میهنانش درجستجوی پایگاهی می شود زیرا رسیدن خبر ورود حسن صباح زنگ خطری برای حریف شماره یک وی خواجه نظام الملک به شمار می رفت وخواجه نظام الملک باتمام قدرت و امکانات خویش تلاش می کرد که حسن صباح را دستگیر نماید از این رو حسن صباح برای مدت ده سال به صورت مخفیانه ازیک شهر به شهر دیگری می رفت تااینکه چون عقاب سرگردان به تسخیر آشیانه دایمی اش قلعۀ الموت دست می یابد.

حسن صباح بعد ازتسخیر قلعه الموت (آشیانه عقا ب ) موفق به تصرف هفتاد و دو دژ دیگر نیزمی گردد ، همزمان با تسخیر قلعه ها دعوت آشکار کیش اسماعیلیه را آغاز می کند که دراثرآن تعداد زیادی مردم خراسان را به طریقه باطنی دعوت وجنبش فدائیان را تاسیس می نماید .

تاسیس جنبش فدائیان، گسترش وترویج مذهب اسماعیلیه درسراسر مملکت فارس ( ایران امروزی ) چنان بالا می گیرد که خطرجدی برای حکومت سلجوقیان محسوب می شد ، حسن صباح با تدبیرخاص وقوه رهبری موثری که داشت موفق به تشکیل سازمان فدائیان اسماعیلیه وگسترش کیش باطنی در قلب حکومت سلجوقیان وشکست دشمنان وطنش وبه ویژه بدخواهان کیش اسماعیلیه ، گردید این فرد هوشمند برای مدت سی وپنج سال درآشیانه عقاب رهبری ودعوت اسماعیلیه را درسرزمین پهناور ایران به عهده داشت که مورخین درمورد مبارزات وزندگی پرماجرای وی کتاب های زیادی را تالیف نموده اند.

والسلام

هاتف خالقی ثمرین

+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :
جلال آل احمد 1337 (جیبی، 170 صفحه)
معلمی دلزده از تدریس، مدیر مدرسه تازه سازی در حومه شهر میشود. در چند فصل کوتاه و فشرده با موقعیت مدرسه، ناظم و آموزگاران، وضع کلی شاگردان و اولیای اطفال آشنا میشویم. معلم کلاس چهار هیکل مدیر کلی دارد و پر سر و صداست. معلم کلاس سوم افکار سیاسی دارد. معلم کلاس اول قیافه میرزا بنویسها را دارد. معلم کلاس پنجم ژیگولوست. ناظم همه کاره مدرسه است. بچهها بیشترشان از خانواده باغبان و میراب هستند. در ضمن اشاراتی در لفافهها را به هوای سال و روزگار حدیث، رهنمون میشود. بهر حال، مدیر ترجیح میدهد از قضایا کنار بماند و اختیار کار را به دست ناظم بسپارد که «هم مرد عمل است و هم هدفی دارد.» اما مجبور است که در چند مورد راساً دخالت کند. مثلاً تماس با انجمن محلی برای «گدایی کفش و کلاه برای بچههای مردم». این چنین است که مدیر شاهد ساکت وقایع است اما در دلش جنگی برپاست. او پیوسته درباره خودش قضاوت میکند، و وسوسه استعفاء رهایش نمیکند. وقتی معلم کلاس سوم را میگیرند مدیر از خود میپرسد که چه کاری از دستش بر میآید. روزی که معلم خوش هیکل کلاس چهارم زیر ماشین میرود، مدیر در بیمارستان بالای هیکل درهم شکسته او، برای نخستین بار اختیار از کف مینهد و چشمهای از منش عصبی خود را نشان میدهد، به راستی آقا مدیر چه کاره است؟ در واقع او کارهایی جزیی صورت داده است: تنبیه بدنی را غدغن کرده، معلم زن به مدرسه «عزب اغلیها» راه نداده، یا اختیار انجمن خانه و مدرسه را به دست ناظم سپرده تا به کمک تدریس خصوصی بتواند کمک هزینهای به دست آورد.
حالت عصبی مدیر و لحن پرتنش او در طول حدیثش بالا میگیرد، سرانجام در اواخر سال تحصیلی واقعهای ظرف شکیباییاش را سرریز میکند. پدر و مادری به دفتر مدرسه میآیند و با هتاکی و داد و بیداد شکایت میکنند که ناموس پسرشان را یکی از همکلاسیها لکه دار کرده است. بین مدیر و پدر طفل برخورد و فحاشی تندی در میگیرد مدیر که حسابی از کوره در رفته پسرک فاعل را صدا میکند و جلوی صف بچهها به قصد کشت او را میزند. اما وقتی خشمش تخفیف یافت پشیمان میشود «خیال میکنی با این کتک کاریها یک درد بزرگ را دوا میکنی؟… آدم بردارد پایین تنه بچه خودش را بگذارد سر گذر که کلانتر محل و پزشک معاینه کنند تا چه چیز محقق شود؟ تا پرونده درست کنند؟ برای چه و برای که؟ که مدیر مدرسه را از نان خوردن بیندازند؟ برای این کار احتیاجی به پرونده ناموسی نیست، یک داس و چکش زیر عکسهای مقابر هخامنشی کافی است
پسرک فاعل که بد طوری کتک خورده خانواده بانفوذی دارد. مدیر را به بازپرسی احضار میکنند. مدیر سرانجام کسی را یافته که به حرفش گوش کند. به عنوان مدافعات ماحصل حرفهایش را روی کاغذ میآورد که « با همه چرندی هر وزیر فرهنگی میتوانست با آن یک برنامه هفت ساله برای کارش درست کند» و میرود به دادسرا. اما بازپرس ا زاو عذر میخواهد و میگوید قضیه کوچکی بوده و حل شده...
واپسین امید مدیر بر باد رفته است، هما نجا استعفایش را مینویسد و به نام یکی از همکلاسان پخمهاش که تازه رئیس فرهنگ شده پست میکند
+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از ادامه

امید وارم دوست داشته باشین

نظر بدین تروخداگریه

موهامو جالو اینه شونه می کردم ک نگام از اینه افتاد به ریوما داشت نگام

می کیرد تا نگاه منو دید چشماشو دزدین منم شونه بلا انداختم موهامو

شونه زدم صداش امد

ریوما. فکر می کرد تو ایران زنگی کردی به این لباس ها عادت

نداری که بپوشی

ریوکام. لباس همه دخترای ایرانی بازه بعدشم به کی چ

شونرو گذاشتم رو میز خابمو کرده بودم

لب تابمو برداشتم روشن کردم

ریوما می خوام بخوابم ها

شونمو انداختم بالا

بلند شد برق خواموش کرد منم اصلا برو مبارکم نیاوردم

بعد حدود نیم ساعت لب تابو خواموش کرد به طرف تختم رفت

با نور کم ک از چرغ خواب می امد چهرشو دیدم سری نگامو دزدیم

پتو روش نبود پتو را برداشتم رو هر دومون کشیدم

رفتم زیر پتو خوابیدم لبه تخت دور از ریوما

راوی ریوما .

بیدار بودم بعد نیم ساعت اند خوابید پتو هم درو من هم

رو خودش کشید

چشمامو باز کردم لب تخت خوابیده بود

بلند شدم لبه تخت نشستم از نفس کشیدنش معلوم بود

خوابه نگامو رو تک تک اجزای صورتش چرخوندم

ناز خوابیده بود چشمای خشگل طلایشو بسه بود

به خودم یه پاتک زدم کلافه کلمو کوبیدم تو بالشت

وخوابیدم

.............................

صبح از خواب پاشدم ریوکام پتو رفته بود کنار بدنش بیشتر

معلوم شده بود از جام پاشدم به سمت دستشویی رفتم دست

صورتمو اب زدم رفتم پاین

ریوگا.ریکی کو ؟

مثل خودش شونمو انداختم بالا بی خیال پشت

میز نشستم

ایدی .من میرم صداش کنم

بعد یه ربع ریوکام ایدی امدن

ریوکام.دلام دلام

ایدی با این یچیزش شد

ریوکام.وا مگه بده سلام میدم

تا اخر صبحانع با دخترا گفت خندید البته با پسراهم

شوخی میکرد اما انگار منو نمی دید

منم بخیال نشسته بودم همون جور ک صبحانه می خوردم

فکر می کردم چرا عاشقش شدم چرا نه من غرورمو کنار نمیزارم

بهش اعتراف نمی کنم

....................

ببخشید کم بود ولی زود میزارم

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

نظر فراموش نشه

نظر بدین

پلیز نظر

حاضر شدیم بریم بیرون همه دخترا یه سارافون پوشیده بودن با شلوار

پسرا یه تی شرت با شلوار .

ریوکام_بزنید بریم

موهاش ک رنگ من بود دورش ریخته بود ازاد بود

ولی بقیه دخترا مو هاشونو بسته بودن

راه افتادیم سمت دریا

........

واقعه دریا قشنگ بود یهو ریوکام

چیزی ک مومو به ریانا داده بود یه اویز مبایل بود

انو کش رفت شروع کرد به دویدن

ریانا_پسش بده

ریوکام_نووووووووج

می_بدو بدو ریوکام

نشسته بود رو زی انداز ریوکامو تشویق می کرد

صدای خنده های از ته دل ریوکامتو گوشم بود

موهای نازشو باد بلند کرده مهوش بود ک

ریوگا کوبید به پهلوم منو از عالم هپروت در اورد

ریوما_هااااا چتههههههه

ریوگا_هیچی دیدتو بزن

ک یهوصدای جیغ ریوکام پیچید

وحشت زده به رو به رو نگاه کردم ریوکام نبود

با ترس وحشت داشتم دنبالش می کشتم ک ریانا دیدم

ک زانو زده بود زمین مدام ریوکام صدا می کرد جیغ میزد

.........

همه با دو رفتیم سمت ریانا و دیدیم ریوکام از رو اسکله افتاده تو ابش کم

عمق بوده و سرش با سنگ برخورد کرده و اب خونی خونیه

تزوکا به خودش امد رفت پایین ریوکام کشید بالا گذاشت رو اسکله خودش امد

با لا صورتش خون بود توان نداشتم ک وایستم افتادم رو زانو هام

دخترا گریه می کردن جیغ می کشیدن

تزوکا_تنفش خعلی ضعیه نبزشم ضعیفه

از اونجا ی ک خاله عمه تو ویلا بودن اخه ویلا با دریا

فاصله ی نداشت نا فقط بودیم

داد ریوگا بلند شد

ریوگا_کاپیتان بلندش کن ببرش تو

تزوکابه خودش امد ریکامو گرفت بغلشو

رفت سمت ویلا

ریوگا_بس کنید انقدر گریه نکنید پاشین بریم دخترا بلند کرد

فرستاد تو

ریوگا_ریوما

بهش نگا کردم

ریوگا_بهش بگو ک دوسش داری

ریوما_ندارم

بلند شدم راه افتادم سمت ویلا

..... .......

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از این قسمت

نظر فراموش نشهد

شب شده بود وارد اتاق شدم ریوکام مظلوم رو تخت خوابیده بود

سرش باند پیچی شده بود

از وقتی ک امدیم ایران اتفاق های زیادی براش افتاده

اینه الانم این و خعلی چیز های دیگه

لباسمو عوض کردم رفتم سمت تخت

خوابیدم رو تخت بعد چند دیقه برگشتم سمت ریوکام

چه ناز خوابیده بود

دوست داشتم بغلش کنم فشارش بدم با تموم

وجودم دوست دارم حتی یه بار فقط یک بار لمسش کنم

یه بار موهاشو بو بکشم اما افسوس ک غرورم نمیزاره

تا بهش ابراز علاقه کنم

..........

راوی ریوکام

پلکام لرزید اروم لای چشمامو باز کردم سرم تیر کشید

بلند شدم نشستم رو تخت سپیده دم بود خورشید کامل

در نیومده بود به بغل دستم نگاه کردم ریوما خوابیده بود

بدن پتو .پتورو بر داشتم کشیدم روش که صدای امد

ایدی:سلام بیدار شدی

ده متر جابه جا شدم دستمو گذاشتم رو دهنم

تا جیغ نکشم

ایدی:امدم بهت سر بزنم دیدم به هوش امدی

ریوکام:ام اره خوبم فعلا

بیا لریم حیاط اب هوات عوض شه

رو پام واستادم چشمام سیاهی رفت

تعادلم بهم ریخت خوردم زمین

ایدی حراسان امد کمکم کرد پاصم تا بریم حیاط

........

ایدی :ریوکام

ریوکام:بله

ایدی:داداشمو دوست داری

ساکت شدم چی می گفتم بهش پی

با صدای گرفته و دمق گفتم

ریوکام:چرا چنین فکر کردی

ایدی:چون از حرکاتت معلومه

ریوکام:نه چرا باید دوسش داشته باشم

ایدی:هیچی ببخشید از جاش پاشد رفت طرف خونه

نیم ساعت بعدش افتاد ک در امده بود رفتم اتاقم تا بلکه سر دردم

خوب بشه وارد اتاقم شدم پرده ها کشیده شده بود

فصا کاملا تاریک بود رفتم رو تخت نزیک تر ریوما خزیدم زیر پتو

کم کم پلکان سنگین شد دوباره خوابیدم

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از این قسمت

نظر فراموش نشه

10 نظر لطفا

از خواب پاشدم رفتم یه دست لباس تنیز ور داشتم عوض کردم

از اتاق زدم بیرون رسیدم نزدیک اشپز خانه

صدای میومد

ایدی:یعنی چی الان ما قراره فردا بریم اما چرا نمی تونیم ریوکامو

بریم

بحث در مورد من همونجا واستادمو به حرفا گوش دادم

تزوکا:ایدی جان نمیشه جور در نمیاد اون یه خارجیه 13 ساله

اینجا زندگی کرده یهوی نمی تونیم ببریمش ک

ایدی:ریانا چی چرا اون می تونه با مومو بیاد

تزوکا:چون اون مادرش به نمایندگیش هست کاراشو میکنه

اما ریوکام بیاد باشه کاراشو انجام بده خانوم روزاکی هم نمی تونه

بمونه باید برگردیم مگه ندیدی زنگ زدن

ریوما:من هنوزم میگه بوردن اون دختره به ژاپن غلطه

د اگه طوریش نبود چرا یه بچه کوچیکو دادین دست یه قریبه

من نمیگم ک خاله قریبست حرفم این ک چرا اونو دادین دستش

د حتما یه مشکلی داشته ک اوردنش اینجا وگرنه یه بچه

به اون کوچیکی دادن دست یه نفر تو یه کشور قریب

صدای عصبی تزوکا خفش کرد

تزوکا:روما بس کن

اره اون راست میگه اره من یه مشکلی دارم

عقب عقب می رفتم ک پام لیز خورد به کمر پخش

زمین شدم برای این ک نیوفتم گوشه میزو گرفتم که هرچی

روش بود خالی شد بغل دستم

خم شده بودم به بغل دو دستامو رو زمین گذاشته

بودم سرمو توش پنهان کردم فقط فقط نفس نفس میزدم

10 نظر کوتاهم نمیام

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

این قسمت دیر شد شرمنده

قسمت بعدی 11 نظر

عف رهبری بهتون خورده

خخخخخخخ

اره اون راست میگه چرا به فکر خودم نرسید من یه طوریم هست

وگرنه مادر بزرگ نگهم میداشت نمیداد دست یه غریبه من یه مشکلی

دارم ن مشکلاتی دارم یکی از اون مشکلا این ک یتیمم یکی از اون

یکی نشکلام اینکه ک بی کسم یکی از مشکلاتم اینه ک کسی نیست

پشتم باشه اره من اضافیم کجا دارم ک از دست اینا برم تنها جام

رفتن پیش پدر مادرمه چون جای دیگه ندارم من اضافم

کسی داشت تکونم میداد ولی من متوجه نبودم گوشام کیپ کیپ

شده بود هیچ صدای نمی شینیدن ارم تن خسته رنجیدم از رو مزایک

های خونه خاله کشیدم بلند شدم صدای بچه ها میامد اما من با همون دستای

بی جونم پسشون میزدم به سمت در هروجی رفتم در باز کردم تودمو پرت کردم

تو حیاط سرم گیج میرفت چشمام سیاهی ارم ارم خودمو رسوندم به تاپ تو

حیاط خالع خودمو انداختم روش کمرو رو به تکیه گاهش بود و خوابیدم روش

پامو جمع کردم تو شکمم سرم هنوز گیج میرفت چشمام سیاهی صدای ریوما

تو گوشم پژواک می شد چرا ب ذهنم خودم نرسید اره من ی اضافیم ی اضافی

تنها مکان باز پیش پدر مادرمه یعنی مرگ من از اول نباید زنده می موندم

من از اولم اضافی بودم من از اولم ب درد نمی خوردم کم ارزش بودم

فقط ریوما بهم ثابت کردم ک هیچی نیستم اون چشمامو باز کرد

کم کم فضای رو به رو تاریک تاریک تر شد و در اخر سیاهی مطلق شد

راوی تزوکا:

ریوما از تو بالکن به ریوکام نگاه می کرد اینو از تو بالکن اتاق بغلی ریوما ریوکام

کشف کردم نگران به جسم خسته بی جون ریوکام ک رو تاب بود نگاه می کرد

اون حتی متوجه وجود من تو بالکن نشد فقط فقط داشت به ریوکام نگاه نی کرد

تزوکا:تو ک انقدر دوسش داری چرا بهش نمیگی

ریوما :ها .......اوه کاپیتان

تزوکا:چرا اذیتش میکنی ها می خوای کاری کنی عشقش از قلبت بره با ازارش

ریوما:من دوستش ندارم

تزوکا:خودتو گول میزتی یا مارو

یه نگا ب قیافت بنداز ببین بخاطرش چجور شدی نزار ی روز پشیمون بشی

تا همین جا بسش بود برا از خواب پاشدنش این ک با کاراش نمی تونه عشق

ریوکام از قلبش بیرون کنه نمی تونه ..........

..............

راوی ریوما :

ارم اروم رفتم طرف تاب رسیدم بهش چشماش بسته بود رنگش

با گم دیوار فرقی نداشت تند تند نفس می کشید دستمو بردم سمت پی شونیش

دستم می لریزد گذاشتم رو میشونیش داغ داغ بود بدنم یخ بست زیر لب گفت

ریوکام:من از اولم جام میش پدر مادرم بده من ار اولم اضافه بودم داشت

هضیون می گفت دنیا رو سرم اوار شد بخاطر حرف من چی شده بخاطر منه

سریع یه دستمو انداختم زیر سرش یه دستمم زیر زانوش از رو تاب کندمش

چ قیافه معصومی پیدا کرده بود دلم براش ضعف رفت سریع رفتم داخل خونه

حل کرده بودم خعلی تبش بالا بود ترسیده بودم

ریوما:یکی بیاد کمک تب داره داره تب داره داره می سوزه

............................

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از این قسمت

نظر فراموش نشه

تطر بلای 12 تا

همه برگشتن طرفم تزوکا از جاش پاشد امد سمتم

از بغلم گرفتش رفت سمت اتاق منو ریوکام

با رفتن تزوکا همه برگشتن سمت من روم خیره شدن

سرمو انداخام پاین اروم از در زدم بیرون وارد حیاط شدم

......

نگاهی به ریوکام ک سرش پاین بود کنار خاله ایرانی واستاده بود کردم

از پله های هوا پیما بالا رفتیم جابه جا شدیم هرکسی سر جای خودش نشست

چشمامو بستم هنزفریمو کردم تو ام پی تریمو گذاشتم تو گوشم

ریانا با ما میومد چون خاله ایرانی بود کاراشو انجام میداد

اما ریوکام نمی تونست بیاد چون باید خودش

یا عمه کارای عقامتشو انجام میدادن

اهی کشیدم به مومو ریانا و بقیه بچه ها نگاه کردم

چشمامو بستم به چند روز پیش رفتم

تب کردن ریوکام

بعدش وقتی به هوش امد تغیری ک کرده بود

با من ک اصلا حرف نزده تا الان حتی موقع خداحافظی

و حتی نگامم نکرده

کلا این طور شده

با بچه ها خعلی کم حرف میزنه گوش گیر شده

و ب عبارتی مظلوم

واقعا نمی دونم چیکار کنم ن غرورم گذاشت اعتراف کنم

ن می تونم بی اون باشم

یادمه یه شب داشتم کار دست خودم میدادم

زود تر از همه خوابید من دیر امد ک بخوابم

ک لباسی ک تنش بود و حالتی ک خواب بود

منو از خود بی خود کرد نزدیک بود صحنه داغونی به وجود باید

ک با یه نفس عمیق ردش کردم دوباره شدم همون ریوما مغرور

بی احساس ریلکس

سعی کردم دیگه به ریوکام فکر نکنم تا بلکه کمی اسوده باشم

با تکون های ک ایجی میداد چشمامو باز کردم

ریوما:چی شده

ایجی پاشو بچه رسیدیم ژاپن

هه چ زود ازش دور شدم یعنی الان چ حالی داره

مثل من ناراحته یا ن

ن اون کارای ک من با اون کردم عمرا

حتما ازم متنفر هست

کیف تنیسمو برداشتم راه افتاد عقب از همه بچه ها

جای برای من نبود همشون دو به دو بودن

هه......

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

من کانال رمان دارم

عشقولی های ک رمان های منو می پسندن

جوین شه

RYOMA_RYOKAM@

اینو به یه ربات تو تلگرام یا ی پی وی بفرستین

بعد روش کلیک کنید بیاید کانالم

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از این قسمت

نظرات بالای 13 تا

امید وارم خوشتون امده باشه

راوی ریوکام:

نگاش نمی کنم صداش نمی کنم تا شاید دلش برای صدام و نگام تنگ بشه

شاید اصلا تنگ نشه

داشتم با خودم کلنجار میرفتم ک چرا اینجوری شدم

چرا فک میکنم براش مهمم

این عشق فقط یک طرفست

بعد این همه ازاری ک بهم داد نمیدونم چجوری هنوز دوسش دارن

اصلا نمی فهمم الان باید ازش متنفر باشم اما این جور نیست

هه..

شتید می خوام با این کارام جلب توجه کنم

هه..

دیدی اصلا براشون مهم نبود ک تو بهشون بی محلیو

گوشه گیرو افسرده شدی

هه..

از اول گفتم جای من پیش پدر مادرمه خواهد بود

از فرودگاه به ترمینال برگشتیم ک بریم گرگان

امده بودیم تهران بدرقشون

هه..

خاله امده بود بدرقیه تک دخترش

هه..

دخترش نمی تونست بی عشقش بمونه

البته خاله را هم دوست داره نمی خواست بره

ک خاله وضعیتو دید فرستادش به زور راضیش کرد

هه..

من بی عشقم چیکار کنم

هه..

عشق یه طرفه

هه..

اخ ن این ک تا الان تو بغلش شبا می خوابیدم یا می بوسیدمش

هه..

این اخریا نگامو بهش نداختم

هه..

بجا این ک اونو مجازات کنم خودمو مجازات کردم

هه..حقمه..

پس بلند میگم ک همه بشنون

تنهایم حقمه

بی کسیم حقمه

اضافه بودنم حقمه

هرچی بدی بهم شده حقمه

در اخر مرگ حقمه

ن ریوکام تو حق زندگی نداری تو باید تو سختی بدی باشی

زندگی برای تو نیست

هه..

همه این فریاد ها تودلم بود

این بده

اگ فریاد نیزدم سبک میشدم

اما اینجوری از درون نابود میشم

هه..

واقعا تا الان یه احمق بودم

اره یه بچه احمق ک فک میکرد زندگیش خوبه همه چی ارومه

اما ن همین بچه مرگ حقشه

زندگی حقش نیست

هه..

چه زود زندگیم داره تموم میشه

اصلا چرا باید بیشتر از این انتظار داشته باشم

از اولم زندگی حقم نبوده

از اولم جام پیش پدر مادرم بوده

از اول اول اول

هه..

کم بود ببخشید ولی زود میزارم

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از این قسمت

نظر بالای 14 تا

امیوارد دویت داشته باشید

رسیدیم خونه بی رمق تر از این حرفا بودم ک با خاله حرف بزنم

بی جون بی جون رفتم سمت طبقه بالا صدای خاله ک منو خطاب قرار میداد

شنیدم اما توانای جواب دادن یا ... نداشتم حلم تصلا خوب نبود

احساس ضعف سر گیجه می کردم ور اتاقمو باز کرد خودمو انداختم داخل

با همون حال رفتم سمت کمد ی دست لباس برداشتم لباسای بیرونمو عوض کردم

خودمو پرت کردم رو تخت پتمو بالشت بغل کردم چشمامو بستم بوی عطر

اشنایی می امد عطر خوب دلنشین همین طور ک تو عطر ق

غرق بودم چشمام بسته شد خوابیدم خوابی از روی خستگی درد رنج

.........

راوی ریوما :

رسیدیم خونه خونا ی مشترک سیگاکویی ها چون من ی تیم سر شناسیم

برای کنترل کارامون تیم توی ی خونه زندگی میکنه

ک البته این برا عاشقا بد نیست

بدون توجه ب بچه ها کیف تنیسمو ک روی زمین بود از بندش گرفته بودم

کشون کشون از پله ها رفتم بالا حتم دارم با بر خورد کیف تنیسم ب پله ها

صدای بدی اینجاد می شد

پله هارو رفتم بالا تا طبقه سوم طبقه اول ک پذیرای ..

دوم اتاق خواب سومم اتاق خوابه انتهای سالن دست راست اتاق منه

درشو باز کردم خودمو پرت کردم توش کیف تنیسم ک رفت ی گوشه

با ی دستم تیشرتمو در اوردم پرت کردم طرفیو خودمو پرت کردم رو تختم

یاد عطری ک ب ملافه پتوی ریوکام بودافتادم بوی خوبی میداد

شایدم عطر تنی بود ک من انقدر ازش دورم نمی تونم در عوش بگیرمشو

فشارش بدم

تو همین افکار بودم ک پلکام سنگین سنگین تر شد

........

راوی کل:

یک هفته از برگشت تیم ب ژاپن میگذره تو این یک هفته ناراحتیو

می تونی تو پهره ریوکا ریوما ببینی ریوما ک دوستاش پیشش ولی ربوکام

کسی هم سنش نیست ک از اون حال هوا درش بیاره از طرفی فکر ک ازارش

میداد این ک حق زندگی نداره از طرفی دلش برای ریوما تنگ شده بود

ریوما هم هم ناراحته از حرف ها و کارای ک با ریوکام کرده و هم افسوس

نگاه کردن و حرف زدن ریوکام

حتی ی عکسم از ریوکام نداره ک دلشو ب اون خوش کنه فقط یه تصویر

ذهنی از ریوکام داره ن بهش زنگ میزنه ن موقع تلفن حرف زدن حرفی ازش

میبره ن ب این زودیا میاد ژاپن

حتی اینم نمی دونه وقتی ریوکامو می بینه بعد ی هفته چی بهش بگه

یا ریوکام چ رفتاری باهاش داره

ذهن مخشوشی داره اینو همه فهمیدن شبا هم ک با ناراحتی ب صبح میرسونه

و البته روزاهم اونقدر شاد نیست

ریوکامم ک اکثر تو اتاقش یا در حال گریه یا گوشی بازی یا خواب خواب های

مزخرف اشفته گریه های ک از سر ناراحتی دل تنگیه خاله هم ک سعی میکنه

طرفش نره چون عادتشه ناراحتیاشو ب هیچ کس نگه

همه از وصع هر دوشون ناراحتن و نمی دونن چیکار کنن

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :